تبليغاتX
سوره،زمزمه ی هستی

سوره،زمزمه ی هستی

جايي هست كه مي توان چيزي را گفت؛شايد براي تو ،شايد براي خودم...

...

                        

 

پ.ن۱:سكوت مي كنم.همين...

پ.ن۲:جاي دنجي بود،دلم تنگ خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/05/01ساعت 0:17  توسط زهرا 

سکوت

سکوت

تنها راه کسب آسایش است

و من

سکوت می کنم

همین...


شاید زهرا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/23ساعت 14:56  توسط زهرا  | 

این روزها

این روزها

هیچ کس به یادم نیست

حتی خودم،

حتی خدا.


زهرا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/22ساعت 11:30  توسط زهرا  | 

غسل

بگذار تنم را

درون آتش ع ش ق ت غسل دهم

شاید

کمی از عذابم

کاسته شود.


زهرا


پ.ن1:فعلا در حال اسباب کشی هستم،اگر دیر به نظراتتون پاسخ دادم پیشاپیش معذرت می خواهم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/04/10ساعت 11:21  توسط زهرا  | 

جبر

زندگی جبری است که

من پر از توام

و تو خالی از من.

من با توام

و تو بی من.

زندگی جبری است که

من حتی از خودم هم خالی ام!


نویسنده:زهرا

------------------------------------------

پ.ن1:نصف شبی دارم به این فکر می کنم که گذاشتن نام نویسنده زیر پست هام درسته یا نه؟بدجوری فکرم مشغوله؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/03/26ساعت 1:43  توسط زهرا  | 

ارغوان

تو سیب سفره ی هفت سینی

تو همان انار ترش و شیرینی

تو ، تویی ، ارغوانی و زیبا

رقص بادی در میان مینا ها

                           "تقدیم به آنکه دارمش دوست"

نویسنده:زهرا

----------------------------------

ببخشید که از لحاظ قافیه ای بسیار ایراد داره.فالبداهه(املاش درسته؟)گفتم برای یکی که مسیر زندگیم رو میشه گفت جهت داد.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/01ساعت 11:35  توسط زهرا  | 

خواب در کارتن

زندگی کارتن خواب ها

شاهانه ترین زندگی است

زمین با این وسعتش

بالشتکی است، جایگاه سرهایشان

و آسمان بی انتها

چادر شبشان.

می بینی

به همین راحتی

کارتن خواب ها ثروتمند می شوند.


نویسنده:زهرا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/02/13ساعت 14:47  توسط زهرا  | 

تردید

تردید در وجودم رخنه کرده است
با هرم نفس های تو
محو خواهد شد

آن وقت

من می مانم

و تو


نویسنده:زهرا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/01/22ساعت 15:4  توسط زهرا  | 

هفت سین

برادرم می گوید:
بگو سوسن سالاد رو با سس سفید دوست داره.
و من می گویم:
سوسن این روزها
ماهی سفیدش را در حوض آبی

بیش تر از سالاد با سس سفید دوست داره.


زهرا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/01/09ساعت 11:14  توسط زهرا  | 

عيد مبارك

باد نوروز وزيده است به كوه و صحرا

جامه ي عيد بپوشند،چه شاه وچه گدا

بلبل باغ جنان رانبود راه به دوست

نازم آن مطرب مجلس كه بود قبله نما

صوفي وعارف از اين باديه دور افتادند

جام مي گير زمطرب كه روي سوي صفا

همه در عيد به صحرا و گلستان بروند

من سر مست ز ميخانه كنم رو به خدا

عيد نوروز مبارك به غني و درويش

يار دلدار زبت خانه دري را بگشا

گر مرا ره به در  پير خرابات دهي

به سروجان به سويش راه نوردم،نه به پا

سال ها در صف ارباب عمائم بودم

تا به دلدار رسيدم نكنم باز خطا

امام خميني(ره)


عيد بر همه مبارك.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/29ساعت 21:2  توسط زهرا  | 

مداد

نوك مدادم شكست

ولي من

هنوز

با مدادي كه

سرش به سنگ خورده

مي نويسم.


زهرا 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/24ساعت 12:22  توسط زهرا  | 

يه حس خوب

سلام

چه حس خوبيه وقتي يه چيزي رو خلق مي كني،چيزي از تو وجود مي گيره و به خاطر تو به وجود مياد.

مثل كشيدن يه نقاشي،ساخت يه آهنگ يا نوشتن يك داستان.

لطفي كنيد به اين بنره ي حقير و نظراتتون رو در مورد اين . . . بگيد.(نمي دونم اسمش رو چي بذارم، چون اين خط خطي هاي دل من از داستانك هم كوتاه ترن. به بزرگي خودتون كوچيكي اين . . . رو ببخشيد.

**********************

مادر

بچه:مادر شدن يعني چي؟

مادر:يعني اين كه قلبت خارج از وجودت بتپه.

نويسنده:زهرا

+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/22ساعت 16:17  توسط زهرا  | 

قاتل

بچه:تو قاتلي.

مرد:اون فقط يه مورچه بود عزيزم.

=======================

مرد:تو قاتلي.

زن:اون فقط يه بچه بود عزيزم.

نويسنده:زهرا


جاي زن و مرد پس از پيشنهاد دوست خوبم فريب عوض شد.
+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/22ساعت 16:16  توسط زهرا  | 

چيز

از آسمان
چيزي افتاد
و شكست
آسمان،
 دست تو بود
و آن چيز
قلب من

 

زهرا

+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/22ساعت 16:11  توسط زهرا  | 

ماندن

گفت : سلام !
گفتم : سلام !
معصومانه گفت : می مانی ؟
گفتم : تو چطور ؟
محکم گفت : همیشه می مانم !
گفتم : می مانم .

============================================

روزها گذشت . روزی عزم رفتن کرد . گفتم : تو که گفته بودی می مانی ؟!
گفت : نمی توانم ! قول ماندن به دیگری داده ام .... باید بروم !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/12/12ساعت 12:23  توسط زهرا  |