...
پ.ن۱:سكوت مي كنم.همين...
پ.ن۲:جاي دنجي بود،دلم تنگ خواهد شد.
جايي هست كه مي توان چيزي را گفت؛شايد براي تو ،شايد براي خودم...
پ.ن۱:سكوت مي كنم.همين...
پ.ن۲:جاي دنجي بود،دلم تنگ خواهد شد.
درون آتش ع ش ق ت غسل دهم
شاید
کمی از عذابم
کاسته شود.
زهرا
پ.ن1:فعلا در حال اسباب کشی هستم،اگر دیر به نظراتتون پاسخ دادم پیشاپیش معذرت می خواهم.
من پر از توام
و تو خالی از من.
من با توام
و تو بی من.
زندگی جبری است که
من حتی از خودم هم خالی ام!
نویسنده:زهرا
------------------------------------------
پ.ن1:نصف شبی دارم به این فکر می کنم که گذاشتن نام نویسنده زیر پست هام درسته یا نه؟بدجوری فکرم مشغوله؟
تو همان انار ترش و شیرینی
تو ، تویی ، ارغوانی و زیبا
رقص بادی در میان مینا ها
"تقدیم به آنکه دارمش دوست"
نویسنده:زهرا
----------------------------------
ببخشید که از لحاظ قافیه ای بسیار ایراد داره.فالبداهه(املاش درسته؟)گفتم برای یکی که مسیر زندگیم رو میشه گفت جهت داد.
شاهانه ترین زندگی است
زمین با این وسعتش
بالشتکی است، جایگاه سرهایشان
و آسمان بی انتها
چادر شبشان.
می بینی
به همین راحتی
کارتن خواب ها ثروتمند می شوند.
نویسنده:زهرا
بیش تر از سالاد با سس سفید دوست داره.
زهرا
جامه ي عيد بپوشند،چه شاه وچه گدا
بلبل باغ جنان رانبود راه به دوست
نازم آن مطرب مجلس كه بود قبله نما
صوفي وعارف از اين باديه دور افتادند
جام مي گير زمطرب كه روي سوي صفا
همه در عيد به صحرا و گلستان بروند
من سر مست ز ميخانه كنم رو به خدا
عيد نوروز مبارك به غني و درويش
يار دلدار زبت خانه دري را بگشا
گر مرا ره به در پير خرابات دهي
به سروجان به سويش راه نوردم،نه به پا
سال ها در صف ارباب عمائم بودم
تا به دلدار رسيدم نكنم باز خطا![]()
امام خميني(ره)
عيد بر همه مبارك.![]()
چه حس خوبيه وقتي يه چيزي رو خلق مي كني،چيزي از تو وجود مي گيره و به خاطر تو به وجود مياد.
مثل كشيدن يه نقاشي،ساخت يه آهنگ يا نوشتن يك داستان.
لطفي كنيد به اين بنره ي حقير و نظراتتون رو در مورد اين . . . بگيد.(نمي دونم اسمش رو چي بذارم، چون اين خط خطي هاي دل من از داستانك هم كوتاه ترن. به بزرگي خودتون كوچيكي اين . . . رو ببخشيد.
**********************
مادر
بچه:مادر شدن يعني چي؟
مادر:يعني اين كه قلبت خارج از وجودت بتپه.
نويسنده:زهرا
مرد:اون فقط يه مورچه بود عزيزم.
=======================
مرد:تو قاتلي.
زن:اون فقط يه بچه بود عزيزم.
نويسنده:زهرا
============================================
روزها گذشت . روزی عزم رفتن کرد . گفتم : تو که گفته بودی می مانی ؟!
گفت : نمی توانم ! قول ماندن به دیگری داده ام .... باید بروم !